چشمهام خیلی خسته است همه اش احساس می کنم توش پره خوابه. یادش بخیر بچه که بودم مامانم می گفت چشمات ببند که خواب نره تو چشمات اما حالا انگار خواب تو چشمام خوابیده لبام می خنده اما انگار نمیشه که یه حس خوب منتقل کنم انگار انرژی های خوب فقط از راه چشم وارد وجود ما آدمها می شه
حالم خوبه مثل همیشه امیدم بسیاره اما دیگه انتظار داره یه کم رو مخم راه می ره دنیا شده انتظار و انتظار و انتظار
از یه طرفم وقتی حالم یه کم فس می شه به خودم میگم
دختر جون پنیر مجانی تو تله موشه
تا حالا به این جمله فکر کرده بودی؟؟؟؟
این روزا بیشتر از همیشه بهش فکر می کنم و همین باعث می شه آروم و آرومتر بشم
پ.ن: دوست دارم یه حرفی رو بهش بزنم اما خیلی سرسخته و زبونشم خیلی تلخه یعنی میشه که بگه؟؟
پ.ن: خداجون باز یه ماه رمضون دیگه داره میاد می خوام امسال آخریش باشه که منتظرم می خوام انتظار تموم بشه
