تمام دل تنگی هایم را به دست باد سپردم و می روم
تمام خواسته هایم را پیش رویم قرار میدهم و می دوم
من برای بدست آوردن آینده در حال دویدنم
حال آنکه در تمام مدت در لحظه حال زندگی می کنم
چشمهایم اشک بار باشد، قلبم مملو از نداشته ها باشد ...
سینه ام مالامال درد و سرم معجون تلخ زمان
باز هم به جلو می روم
جالب شد نه؟؟؟
برایت توضیح می دهم:
نایستادم چون آینده پیش رویم است
نایستادم چون باید به پیش بروم
باید آنقدر این زندگی را طی کنم تا به مقصد برسم
من از سفر رسیدن یاد خواهم گرفت که
زندگی بازی غریبی ست که باید آنرا جدی بگیری
با آن بازی نکن چون او هم با تو بازی خواهد کرد
پ.ن: دارم کودتا می کنم دفعه اوله که نمی ترسم و کاری رو می کنم که دوست دارم اینم برای هدفه
پ.ن: یه موقع ها بدجوری حسه تنهایی می کنم کاش یکی بود و می فهمید