روزگار ازت گله ندارم ، هر چیزی که داری قشنگه
بدی هات خوبی هات راستت ، دروغت همه چیزت
خیلی بهم دروغ گفتی از روز اول تولدم مدام تو گوشم حرفای قشنگ خوندی
یادت میاد اون روز اول که عریان قدم روی تنت گذاشتم و گریه می کردم چی بهم نشون دادی
خنده های مادرم و قهقهه های پدرم و شادی های فامیلمو
یادت میاد یه کم که بزرگتر شدم چی دم گوشم زمزمه کردی
هی گفتی تو بزرگ میشی من به فرمان توام هر چی بخوای برای توا
اما
وقتی بزرگ شدم فهمیدم چه کلاه گشادی سرم گذاشتی
راستی یادت میاد چقدر بهانه گرفتم وقتی فهمیدم این همه دروغ گفتی بهم
چقدر داغون بودم وقتی فهمیدم هیچ چیز برای من نیست
اما
آهای روزگار من حالا دیگه ازت گله نمی کنم چون تمام دروغاتو باور کردم
حالا دارم به همه اشون می رسم
من تو رو به فرمان خودم در آوردم که دیگه به هیچ کس دروغ نگی
الان خیلی دوست دارم
می دونی چرا چون می تونم ادعای خوشبختی کنم اونم بدون تو
پ . ن: یه رفیق شفیقی لطف کردن وبلاگشونو روی بنده بستن می خواستم ازشون تشکر کنم و به شهامتشون تبریک بگم .
پ . ن: دایی جون از این به بعد قول میدم هیچ نوشته غمگینی ازم نخونی اون دفعه هم گله بود از دوستان.
پ . ن: دارم تمرین قدرت می کنم تا بتونم با تمام وجود روی آدمها تاثیر مثبت بذارم.