تموم شد مثل يه خواب ، مثل يه اومدن و رفتن ، مثل يه مهمونيه كوتاه آخرشب، مثل يه پرواز.
درست اون زماني كه هيچ وقت فكرشو نمي كرديم رفت ،
درست اون زماني كه همه از دست بيماريش خسته شده بودند رفت،
خيلي وقت بود ديگه نه زبونش حرف ميزد نه پاهاش راه مي رفت،
خيلي وقت بود كه رخت خوابش گوشه اتاقشون پهن بود و جمع نمي شد،
حالا ديگه نه رخت خوابش بود نه ديگه خودش،
رفتم كه بهش سر بزنم اما با جنازه اش روبرو شدم،
رفتم كه حالش و بپرسم اما حالي نداشت كه جوابم و بده،
آخرين پدر بزرگ منم رفت،
مثل خيلي ها كه ميرن مثل خيلي ها كه ديگه حرف نمي زنن،
وقتي توي گور تنگ وتاريك مي ذاشتنش باورم نمي شد كه داره خداحافظي مي كنه ،
وقتي هم كه سنگا رو روي مزارش گذاشتن و رفت ،
ديگه باور كردم يه نسل ديگه امون هم تموم شد ،
خدا بيامرزدت آقاجون
پ . ن: مثل چشم بهم زدن بود
پ . ن : دیگه هیچ کس ازت ناراحت نمی شه