تبليغاتX
فراقت دل تنگی
فراقت دل تنگی
خداوند هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر به خواست آن قوم میخواهم تغییر کنم
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  عشق پاک     جمعه بیست و ششم بهمن 1386-14:23-پرستو کریمی  
صبح است و نسیم

نسیم است و باغی پر از احساس

حس یک رویای سبز و شیرین

یک معجزه و یا یک ترنم دوباره

صبح است و عشق

و من عشق را از در آغوش خفتن ژاله بامدادی

در میان بازوان شبدر چهار پر یاد گرفتم

و آن هنگام که ستاره سوسوکنان

عشوه های به ناز خریده شده خود را

به دست روشنی صبح می داد

من میان خوابی که نمی دانم

به دویا تعبیرش کنم یا کابوس

به دنبال معجزه ای می گشتم

که آیا میان عشق بازی

روشنی صبح و سیاهی شب

می توان عشق حقیقی را یافت

و هنگامی که این لحظه شیرین

و آن بامداد خواب آلود جای خود را

به روشنی مطلق آفتاب داد

من در ابهامی خاموش ماندم

که آیا معجزه عشق  پاک وجود دارد؟؟؟؟

 


لینک به نوشته  |   
 
       شنبه بیستم بهمن 1386-19:2-پرستو کریمی  
ببخشید شما چقدر برام آشنایید

من شما روجایی ندیدم؟؟؟

آها یادم اومد شما یه زمانی تو دل من زندگی نمی کردید؟؟

یادم میاد اون موقعها خیلی جوون بودید و من خیلی دوستون داشتم چرا انقدر پیر شدید

راستی می دونی هیچ وقت نفهمیدی که چقدر خاطر خواهت بودم ؟؟

می دونی که می مردم برات ؟؟

نه نمیدونی

راستی بعد از اینکه دل من ترک کردی کجا رفتی؟

---- رفتم جایی که باید می رفتم

---- رفتم سراغ زندگیم

---- رفتم جایی که تو نباشی

چه جالب می دونی بعد از رفتن تو سر خونه ات چی اومد؟؟

---- نه چرا باید بدونم ؟ حالا چی شد؟

خرابش کردم تا دیگه هیچ کس نیاد صاحبش بشه چون مالک قبلی خیلی بی چشم و رو بود

خرابش کردم تا هر کس مثل تو پیدا شد با اوردنگی بیرونش کنم

حالا حاضری بازم بیای و تودل من زندگی کنی من که منتظرم

 


لینک به نوشته  |   
 
  ثانیه تنها است     شنبه سیزدهم بهمن 1386-22:34-پرستو کریمی  

ثانیه تنها است

 

رود بی حاصل و سرد

 

دل شهامت غریبی دارد

 

سال در تاب و تب است

 

یک نگاهی آرام

 

یک صدایی بی حرف

 

یک خدا پر احساس

 

یک شبی خاطره است

 

***

لاله در آتش نابودی من می سوزد

 

خانه ام ویران است

 

من هوا می خواهم

 

من نفس می خواهم

 

تو به من میدهی این حرفها را؟

 

***

شادم کن و گو نیستم تنها من

 

حرفهایت همگی هست دروغ

 

اما...

 

من به این دادو دروغ دلشادم


لینک به نوشته  |   
 
  حکم     یکشنبه هفتم بهمن 1386-10:11-پرستو کریمی  

باور کن ای آسمان امروز فقط به شوق دیدن تو از خواب برخواستم

نه کسی مرا می بیند نه میخواهد از آنچه که در وجودم چنگ می زند با خبر شود

من تو را متهم نمی کنم ای دل دیوانه

تو دل هستی و کارت دیوانگی است

اما از تو ای عقل در عجبم !

 تو چرا اینگونه خود از کف داده ای

تن سبز جنگل....

حریر آبی دریا....

سکوت تنهایی گل سرخ....

همه را فراموش کردی.....

می دانی در دادگاه دنیا چگونه مرا متهم کردی

می دانی حتی وکیل مدافع من هم نتوانست مرا تبرئه کند

و فردا زمان اجرای حکم است

حکمی که شاید برای تو جالب باشد

می خواهی بدانی جرمم چه بود و حکمم چیست؟؟

عجله نکن می گویم ....

دادگاه این پریزاد همیشه عاشق را متهم به دیوانگی کرده

دادگاه مرا به جرم به زنجیر کشیدن دلم و به جرم الواتی تو متهم کرده

می پرسی حکمم چیست!؟

میگویم در تعجیل مباش

فردا مرا در زنجیر می کشند و بر دیوارهای شهر می بندند

تا دنیا مرا ببیند و عبرت گیرد

وتو شاد باش که همه مرا دیوانه می پندارند

تو شاد باش که همچنان میتوانی چون کلی لاابالی

ولگردی کنی و از دست من بگریزی

شاد باش

 

 

ای خدا دلگیرم ازت


لینک به نوشته  |   
 
  کاش رویا نبود.... کاش کابوس نبود     پنجشنبه چهارم بهمن 1386-18:8-پرستو کریمی  

بازم اومدی؟؟ من نمیدونم تو رو کی به رویای من دعوت می کنه ؟؟

 

بابا نمی خوام ببینمت مگه زوره

 

تو که واقعی نیستی

 

تو که الان بیشتر از هفت ساله توی خوابم میای و نمی دونم کی هستی

 

تو که بودو نبودت و برام یکی کردی

 

پس چرا دست از سرم برنمی داری و

 

هر چند وقت یک بار با اومدنت یادم می اندازی منم باید احساس

 

داشته باشم

 

تو که فقط یه خوابی

 

چرا انقدر با من در جدالی

 

تو که فقط یه رویای عجیبی

 

چرا دلم رو اسیر می کنی

 

تو بیداری می جنگم و تمام احساسم و می کشم

 

اون وقت تو خواب تو دست از سرم بر نمی داری

 

دست از سرم بردار

 

خواهش می کنم

رهایم کن ای رویای شیرین


لینک به نوشته  |