باور کن ای آسمان امروز فقط به شوق دیدن تو از خواب برخواستم
نه کسی مرا می بیند نه میخواهد از آنچه که در وجودم چنگ می زند با خبر شود
من تو را متهم نمی کنم ای دل دیوانه
تو دل هستی و کارت دیوانگی است
اما از تو ای عقل در عجبم !
تو چرا اینگونه خود از کف داده ای
تن سبز جنگل....
حریر آبی دریا....
سکوت تنهایی گل سرخ....
همه را فراموش کردی.....
می دانی در دادگاه دنیا چگونه مرا متهم کردی
می دانی حتی وکیل مدافع من هم نتوانست مرا تبرئه کند
و فردا زمان اجرای حکم است
حکمی که شاید برای تو جالب باشد
می خواهی بدانی جرمم چه بود و حکمم چیست؟؟
عجله نکن می گویم ....
دادگاه این پریزاد همیشه عاشق را متهم به دیوانگی کرده
دادگاه مرا به جرم به زنجیر کشیدن دلم و به جرم الواتی تو متهم کرده
می پرسی حکمم چیست!؟
میگویم در تعجیل مباش
فردا مرا در زنجیر می کشند و بر دیوارهای شهر می بندند
تا دنیا مرا ببیند و عبرت گیرد
وتو شاد باش که همه مرا دیوانه می پندارند
تو شاد باش که همچنان میتوانی چون کلی لاابالی
ولگردی کنی و از دست من بگریزی
شاد باش
