تبليغاتX
فراقت دل تنگی
فراقت دل تنگی
خداوند هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر به خواست آن قوم میخواهم تغییر کنم
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  چه روز ی خواهد بود     جمعه بیست و هشتم دی 1386-20:30-پرستو کریمی  

لبهای خسته اش مثل همیشه ذکر می گفت تو این روزای عجیب و پر از درد چشماش هم اشک آلود بود یه کم به روضه ای که داشت گوش میکرد گوش کردم منم گریه کردم مثل اون دلم مثل دلش پر از درد شد روضه عباس(ع)

بدجوری تو وجودم رخنه کرد آخ که دلم ضعف میرفت برای یه دل سیر گریه بدون مزاحم محرم و عاشورا بهانه خوبی بود اما گوش دادن به یه روضه اونم از عباس و حسین و اکبر و زینب باعث شد غمم یادم بره ......

دوباره به لبهای ذاکرش نگاه کردم داشت با معشوقش حرف میزد با رباب داشت همدردی میکرد و زار میزد.

منم زار زدم منم فریاد زدم و آقا رو صدا کردم اما نمی دونم صدای پر از در منو شنیده یا اونم سرش گرمه بقیه بنده های خداست.

 

خدایا کمکم کن و بهم قدرت بده می خوام تحمل تمام خستگی ها رو بکنم

......... یعنی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

پ. ن : امروز خیلی تو فکر تو بودم یادم اومد این روزا برات خیلی سخته و تو رو یاد عزیزت می اندازه .....

پ. ن : خدایا تورو به دل غمگین زینب بده به حاجت تمام حاجتمندا رو

 

 


لینک به نوشته  |   
 
       جمعه بیست و یکم دی 1386-18:49-پرستو کریمی  
یکی گفته چرا این همه غم اما هر چی فکر می کنم چیزی غیر از این ندارم

نمیخوام عاشقانه غمگین باشم یا به قول معروف تریپ غم بردارم اما اینه دیگه

هر چی فکر میکنم برای بودن چیزی ندارم شاید باید عاشق باشم چیزی که گمش کردم

و پیدا کردنش ممکن نیست اگرم باشه من نمیخوام پیداش کنم

پ.ن : بازم جمعه شد بازم داره برف میاد.

پ.ن : بازم نگرانی از ۲ماه دیگه اومده سراغم.

پ.ن : برام دعا کنید ماه دیگه امتحان کارشناسی دارم.


لینک به نوشته  |   
 
  نقاب     دوشنبه هفدهم دی 1386-1:3-پرستو کریمی  
ای بازیگر گریه نکن

ما همه امون مثل همیم

صبا که از خواب پامیشیم

نقاب به صورت میزنیم

یکی معلم میشه و

 یکی میشه خونه به دوش

کاش میشد نقابا رو برداشت کاش میشد فهمید پشت این همه نقاب چیه کاش میشد فهمید کی داره جای خودش نفس میکشه و کی جای نقابش . هیچ کس سر جای خودش نیست همش سکوت و رج زدن همش حرفای نوشته شده و از پیش تعیین شده .....

بابا بیایم نقابا رو برداریم و جای خودمون فریاد بزنیم که من اینم این آدم اگر میخواین منو بشناسید اینه خصوصیاتم اما چی یه قفس روی شخصیتمون زدیم و بهش حق نفس کشیدن هم نمیدیم

چرا چرا چرا همش دروغ چرا همش تزویر میلیونها سال دروغ گفتیم و نقاب زدیم کجا رو گرفتیم

بابا یکی به من بگه این نقابا به چه دردی میخوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش برداریم این صورتک بیروح را


لینک به نوشته  |   
 
  ببار ای برف     چهارشنبه دوازدهم دی 1386-19:51-پرستو کریمی  
انقدر سبک و قشنگ بود که دلم نمی اومد چتر دستم بگیرم

کاش کارنداشتم و به یاد بچگی میرفتم و آدم برفی درست میکردم

اما فقط از پنجره نگاهشون میکردم و با نوشیدن یک فنجان چای از دیدنشون لذت میبردم

دلم داشت پر میکشید که زیر دونه های نقره ایش قدم بزنم و دستای مهربونشو روی گونه ام احساس کنم که نوازشم میکنه

امروز جای یه چیزی خالی بود

جای همون کلمه مسخره

همون عشق همیشگی رو میگم

آخ که چقدر قشنگ بود امروز عاشقانه راه رفتنا

پ.ن:قشنگ بود اما فقط دیدنش نمی خوام جای هیچ کدومشون باشم


لینک به نوشته  |   
 
  شعری از فریدون مشیری     دوشنبه سوم دی 1386-13:39-پرستو کریمی  
چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟

- مپنداريد بوم نااميدي باز ،
به بام خاطر من مي كند پرواز ،
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است .
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است –

مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نمي آرد ؟
مگر افيون افسون كار
نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد ؟
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها
براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست ؟
مگر دنبال آرامش نمي گرديد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

كجا آرامشي از مرگ خوش تر كس تواند ديد ؟
مي و افيون فريبي تيزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماري جانگزا دارند .

نمي بخشند جان خسته را آرامش جاويد
خوش آن مستي كه هشياري نمي بيند !

چرا از مرگ مي ترسيد ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوي مرگ مهربان ، آنجاست !
سكوت جاوداني پاسدار شهر خاموشي ست .

همه ذرات هستي ، محو در روياي بي رنگ فراموشي ست .
نه فريادي ، نه آهنگي ، نه آوايي ،
نه ديروزي ، نه امروزي ، نه فردايي ،
زمان در خواب بي فرجام ،
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند !

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه از آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هرجا ” هركه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد
كه كام از يكدگر گيرند و خون يكدگر ريزند
درين غوغا فرو مانند و غوغاها برانگيزند .

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد ؟
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد ؟
چرا از مرگ مي ترسيد ؟

لینک به نوشته  |   
 
  اینم یه هنریه دیگه     شنبه یکم دی 1386-18:4-پرستو کریمی  


لینک به نوشته  |