شب بود ستاره در آسمان میدرخشید ،
دل تنها ورمیده ی من در انتظار بود
بیچاره باید زندگی میکرد
انگار چاره ای جز بودن نداشت
مثل تمام سالهای زندگی
تنها و خسته گوشه قفسه ساده ای
تکیه کرده بود و فکر میکرد ....
نمیدانم خواب بود ویا بیدار
آخر طفلی توی بیداری هم کابوس میدید
کابوس بی معرفتی ....
کابوس بی مرامی .....
و یا کابوس تنهایی ....
و این بود که او را میترساند و قسم میخورد که
به هیچ کس اعتماد نکند
برای همین همیشه تنها مانده
برای همین است که نمیتواند دل بسپارد
گاهی دلم برای تنهاییش میسوزد اما
گویی خود کرده را تدبیر نیست