تبليغاتX
فراقت دل تنگی
فراقت دل تنگی
خداوند هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر به خواست آن قوم میخواهم تغییر کنم
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  خاطرم هست     چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386-17:4-پرستو کریمی  
خاطرم هست که یک روز به عیش و مستی

گفت دوستت دارم،ای منشا عشق و هستی

گویی از خاطر او رخت ببست ،به او گفته بدم

من اگر منشا عشقم که تو هم میگویی

ازهمین عشق هزار یاد گرفتم که نه دیگر

من عاشق نشوم میتوانی عاشقم باز بمانی؟

گفت:آری، میتوانم تا نفس هست کنارت هستم

ماندنش بی عیب بود وفقط ایرادش میدانی..

من نبودم عاشق،سالیانی بگذشت وهمان یار قدیمی

هوس یار پر از عشق بداشت از سر دل خواهی

رفت ویک باره دلم تنها شد،تا به آن روز نفهمیدم

که دلم عمری بود عاشق بود ،بی خبر بود همی!!!!!!


لینک به نوشته  |   
 
  همه زندگی ام فریاد است     شنبه بیست و چهارم آذر 1386-23:8-پرستو کریمی  

نفسم حبس و دلم آرام است

آرزویم این است نفسم تا آخر

حبس ابد خواهد خورد

چشم من خیره به درهای تهی

دل بی کینه من آرام است

گریه ام سرد و خموش

همه فریادم نالان است

چشمه اطمینان خشک و بی حاصل شد

و لبم زمزمه یک پرسش

که فقط پاسخ آن یک چیز است..........

 

آیا باید مرد؟؟؟؟؟ 


لینک به نوشته  |   
 
  بی معرفتی     سه شنبه بیستم آذر 1386-18:37-پرستو کریمی  

یه شب خوابای خوب میبینی و تا فردا شب روزت ساخته میشه:

یه شب هم از بس تا صبح کابوس میبینی وقتی بیدار میشی نمیخوای سر به تن هیچ کس باشه و دور از جون شما مثل سگ دائم پاچه اینو اونو میگیری:

خلاصه که  زندگی عجیبه مثل همون خوابای عجیب و غریب یا مثل یه حرف که نمیدونی منشا و مبداش کجاست ؟؟؟؟ فقط خدا میدونه چرا انقدر پشت سر ما آدما  حرفه و این چرت و پرتا تمومی نداره بابا عجب زندگی ما داریم!!!!!!!!!! همه از دور خوب و پاک و مقدسن اما همین که  سعی میکنی باهاشون دوست باشی پدرتو درمیارن

بابا پس کجاست این همه دوستی و مرام که ما ایرانیا ازش حرف میزنم

 

 


لینک به نوشته  |   
 
  کابوس     چهارشنبه چهاردهم آذر 1386-11:1-پرستو کریمی  

شب بود ستاره در آسمان میدرخشید ،

دل تنها ورمیده ی من در انتظار بود

بیچاره باید زندگی میکرد

انگار چاره ای جز بودن نداشت

مثل تمام سالهای زندگی

 تنها و خسته  گوشه قفسه ساده ای

تکیه کرده بود و فکر میکرد ....

نمیدانم خواب بود ویا بیدار

آخر طفلی توی بیداری هم کابوس میدید

کابوس بی معرفتی ....

کابوس بی مرامی .....

و یا کابوس تنهایی ....

و این بود که او را میترساند و قسم میخورد که

به هیچ کس اعتماد نکند

برای همین همیشه تنها مانده

برای همین است که نمیتواند دل بسپارد

گاهی دلم برای تنهاییش میسوزد اما

گویی خود کرده را تدبیر نیست   

               


لینک به نوشته  |   
 
  زمستون تن عریون باغچه زیر بارون.......     سه شنبه ششم آذر 1386-1:9-پرستو کریمی  

این روزها حال وهوای زندگی تغییر کرده با این که هوا سرد شده و  و من زیاد به این فصل بیروح علاقه ای ندارم اما بالاخره اینم بخشی از زندگی است .

اما خودمونیم نمیدونم چرا امسال یه کمی به این  سرما ها علاقه مند شدم با این که پوشیدن پالتو و لباس زیاد آزارم میده و باعث میشه فربه تر از چیزی که هستم نشون بده اما بد هم نیست سرما مغزم و منجمد میکنه و باعث بشه بیشتر به خودم فکر کنم و کمتر فکرم پرت و پلای این و اون بشه دیدن آدما برام جالب شده آدمایی بغیر از اونایی که روزانه میبینم و بهشون فکر میکنم . آدمایی که سرشونو تا کنار گوششون داخل پالتو فرو بردند و به بدبختی ها و قرض و قوله هاشون فکر میکنن . زنایی که بچه به بغل به فکر سالم رسیدن به خونه اشون هستن و دخترا و پسرایی که بیش از هر چیز زمستون اونا رو به هم نزدیک کرده. عجب روزگاریه چه آشفته بازاریه اما این بار با تمام این آشفتگی، زمستون منو داره به خودم نزدیک میکنه که آهای پرنده هم نوعات کوچ کردن و تو ماندی و هنوز دو دوتا چهارتا میکنی که چه چیز درسته و چه چیز غلط ، تو هنوز توی احترام و حرفای درست ماندی و هنوز باور نکردی باید چیزی به عنوان دوست داشتن هم وارد زندگیت شود، پرنده خوابی با توام چرا باز تردید کرده ای و میترسی ، و پرنده کوچ نکرده میگوید: نه میترسم نه تردید دارم هنوز قبول ندارم کسی عاشق باشه  هنوز قبول ندارم عشقی وجودداشته باشه اصلا اونی که عاشقه و اونی که معشوقه کجا رو گرفته که من حالا باید بگیرم.

هوا ی سرد از دهانم خارج میشود و مرا بر آن میدارد که هنوز زنده ام و زندگی میکنم و باید بر آنچه در دنیا  میچرخد چرخش کنم یا اینکه باید نباشم  ولی من واقعا به واسطه سرما منجمد شده ام و از همه چیز  مانده ام ولی..............

                                                   


لینک به نوشته  |