صدای پای خاطرات کودکی باز به گوشم میرسد و نوایی پر شور میآفریند انگار باید برای بودن دوباره و غلط زدن در میان بودن و نبودن بزرگی و کوچکی قرعه ای بزنم تا شاید بر خلاف همیشه اینبار به نام کودکی در بیاید و برای همیشه در آن دنیای پاک و بی آلایش بمانم و هیچ و قت بزرگ نشوم . خاطرات زیبایی را از آن زمانها به یاد ندارم که بگویم کاش شش ساله بودم یا شایدم کوچکتر . از زمانی که یادم می آید باید بزرگ می بودم باید خانم و سر بزیر و ومودب می بودم و حالا از آن همه زمان فقط همین به یادم مانده.
کاش بخوابم و هیچ وقت از خواب شیرینبیدار نشوم هرچند انقدر بد شانسم که در تمام مدت خواب کابوس بیداری رهایم نمیکند. کابوس اینکه یکی دروغ میگوید یکی فقط ادعا میکند و عمل نمی کند یا یکی به هیچ چیز جز خود اهمیت نمیدهد , و این بدترین کابوس است. کابوسی که در بیداری همیشه دور برخود می بینم کاش جاده خستگی به آخر میرسید اما این جاده ادامه دارد و من هنوز در ابتدای راه درجا میزنم.