جلوی یک مغازه لباس فروشی وایستاده بودم و داشتم لباسا رو میدیدم که یه دختر بچه تقریبا 7یا8 ساله اومد جلو و کنار مانتوامو گرفت و گفت: (( خاله یه فال بخر)) ازش خیلی خوشم اومد هم تمیز بود هم این که چهره معصوم و زیبایی داشت از تو کیفم یه اسکناسه پانصد تومانی در آوردم بهش دادم دختر هم پلاستیک فالو گرفت جلوم و گفت: (( بردارید..)) لبخند زدم و گفتم : (( نمیخوام عزیزم )) دختره که ناراحت شده بود پولو برگردوند و گفت: (( خاله من گدا نیستم که دارم کارم میکنم که برم مدرسه آخه امسال میرو دوم تازه معدلمم 20 شد)) دستی رو سرش کشیدم و گفتم: (( پس اینم کادوی بیستت )) پولو بهم داد و گفت: (( درسته بی پولیم اما مامانم برام کادو خریده نگاه کن)) بعد به کیفی که روی کولش بود اشاره کرد کیف به حدی خراب بود که اگه یه مداد توی اون میگذاشت حتما از توش می افتاد گفتم: (( این که پاره است مواظب باش وسایلات نیفته)) با خنده گفت: (( نه خانم خیلی هم خوبه من پارسال پلاستیک دستم میگرفتم این خیلی هم خوبه )) دلم براش خیلی سوخت پول بهش دادمو یکی از فالاشو برداشتم و دختر بقیه پولم و داد دیگه در مقابل بزرگواری دخترک لال شده بودم اون با خنده از جلوی چشمم دور شد فکرم بدجوری آشفته و بهم ریخته بود یاد کودکیه خودم افتاده کلاس اولم که مادرم هر چیز قشنگی رو برام میخرید و همیشه ناراحت بودم جلو تر که اومدم یه دعوای بدی بین یک دختر و پسر افتاده بود و پسره عربده هایی بود که سر دختره میکشید و سیلی بود که نثار دختر بیچاره میکرد، دختره هم در عوض هر چی ناسزا بود که تا اون روز نشنیده بودم حواله پسر کرد یک دفعه با تعجب دیدم دختره فال فروش گریه کنان دست اون دخترو گرفت و با بغض گفت: (( بیا بریم آبجی اینا همه اشون مثل هم دیگه اند بازم پولتو نداد......))
آسمون دور سرم چرخید و یک روز در فاصله چند تا مغازه فقر،کثافت ، بدبختی رو باهم و در کنار هم دیده بودم اونم کجا توی این وطنی که داریم تو دنیا بهش مینازیم
خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج
