این شعر داستان حقیقی زندگی تمام عزیزانی است که در عشق خود نافرجام مانده اند اینرا تقدیم میکنم به تو عزیزی که از من می پرسی چرا غمگین مینویسی!!! چشم نمی نویسم اما زندگی بسیاری از جوانان هم سن و سال من غم تراش است حتی اگر بخواهند شاد باشند همیشه مسئله ای هست که باید روح آنها را آزار دهد من تمام غمم را برای عزیزانی می نویسم که شاید دردی که از قلمم روی ورقهای سفید می آید درد آنها باشد در ضمن برای بدست آردن تجربه آنرا با جانت نخر،سعی کن رایگان بدست آوری....
سلامی میکنم برتو عزیزی
که من را میکنی یک متهم، بهرستیزی
تورا گویم نصیحت خواهرانه
صدایم بشنو بی ترس عامرانه
نکن هی انتقادم ،چرا غمگین نوشتم؟
مرا غمگین ندیدی ولی غمگین سرشتم
گهی مادر بگویدچرا دیوانه گشتم؟
منه دیوانه اینم به حق آواره گشتم
منه لیلی نخوانده چه درد او کشیدم؟
ولی میگویم هردم زدرد او شنیدم
توی رامین ندیده چرا پر مدعایی؟
به عشق ویس، رامین نکرد هیچ ادعایی
یه شب دیدم به خوابم به بیداری نشستم
نه از عشق مست بودم نه از باده شکستم
ولی چشمش به چشمم،چشم میدوخت
نه او عاشق نبود فخری برافروخت
صدایش میزدم گر عاشقم هرگز نبودی
چرا جلب ترحم مینمودی؟
به خنده پاسخم میداد خوابی...
تورا دادم فریب با هر ندایی
به بیداری نشستم گریه کردم
که او دوسم ندارد و زجه کردم
ولی حالا نه او را دوست دارم
نه از بهرش هوای گریه دارم....