تبليغاتX
فراقت دل تنگی
فراقت دل تنگی
خداوند هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر به خواست آن قوم میخواهم تغییر کنم
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  گله دارم     دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386-23:47-پرستو کریمی  

خدایا

چرا انقدر عمر خوشبختی کوتاهه چرا درست اون لحظه ای که فکرمیکنی همه چیزبر وفق مراده همون لحظه بهم ثابت میکنی نه بنده من اشتباه نکن این فقط یه توهمه

خدایا

خسته شدم

ازخودم از آدما از در دیوار اتاقم از بودن از زندگی کردن

خدایا

 خسته شدم از بس دنبال حکمت  کارت بودم که ببینم فلان کارت به کدوم حکمته

خدایا

 گله دارم

من از عالم و آدم گله دارم

خدایا.........

                                                  

سکوت..........

                                        


لینک به نوشته  |   
 
  شعری از فروغ فرخزاد     دوشنبه نوزدهم شهریور 1386-0:59-پرستو کریمی  

هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

با چوروح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبوده ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقه گیاه

باد و آفتاب و آب را

میمکد که زندگی کند

بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

 تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیمها نوازشم کنند....

یادت گرامی.........

 


لینک به نوشته  |   
 
       سه شنبه سیزدهم شهریور 1386-23:59-پرستو کریمی  

عشق

نامه نا نوشته زندگیم را برای غریبه نمینویسم

اما اینبار اگر هم فریاد بزنم و به او بگویم هم ناراضی نخواهم بود

عشق

چه واژه غریبی است با دلم

عشق

 چه کلمه عجیبی است

شریعتی میگفت دوست داشتن بهتر است

پس من هم به او بگویم دوستت دارم یا سکوت اختیار کنم

میگویم شاید عشقش جاویدان شود و

در کنارم  بماند

عشق به من بیاموز که چگونه به سیاستت

عاشقش باشم

به من بگو....

 

تو بگو به بگویم دوستت دارم


لینک به نوشته  |   
 
  تقدیم به تمام هم سن وسالهایم که...........     جمعه دوم شهریور 1386-17:37-پرستو کریمی  

این شعر داستان حقیقی زندگی تمام عزیزانی است که در عشق خود نافرجام مانده اند اینرا تقدیم میکنم به تو عزیزی که از من می پرسی چرا غمگین مینویسی!!! چشم نمی نویسم اما زندگی بسیاری از جوانان هم  سن و سال من غم تراش است حتی اگر بخواهند شاد باشند همیشه مسئله ای هست که باید  روح آنها را آزار دهد من تمام غمم را برای عزیزانی می نویسم که شاید دردی که از قلمم روی ورقهای سفید می آید درد آنها باشد در ضمن برای بدست آردن تجربه آنرا با جانت نخر،سعی کن رایگان بدست آوری....

سلامی میکنم برتو عزیزی

که من را میکنی یک متهم، بهرستیزی

تورا گویم نصیحت خواهرانه

صدایم بشنو بی ترس  عامرانه

نکن هی انتقادم ،چرا غمگین نوشتم؟

مرا غمگین ندیدی ولی غمگین سرشتم

گهی مادر بگویدچرا دیوانه گشتم؟

منه دیوانه اینم به حق آواره گشتم

منه لیلی نخوانده چه درد او کشیدم؟

ولی میگویم هردم زدرد او شنیدم

توی رامین ندیده چرا پر مدعایی؟

به عشق ویس، رامین نکرد هیچ ادعایی

یه شب دیدم به خوابم به بیداری نشستم

نه از عشق مست بودم نه از باده شکستم

ولی چشمش به چشمم،چشم میدوخت

نه او عاشق نبود فخری برافروخت

صدایش میزدم گر عاشقم هرگز نبودی

چرا جلب ترحم مینمودی؟

به خنده پاسخم میداد خوابی...

تورا دادم فریب با هر ندایی

به بیداری نشستم گریه کردم

که او دوسم ندارد و زجه کردم

ولی حالا نه او را دوست دارم

نه از بهرش هوای گریه دارم....


لینک به نوشته  |