تبليغاتX
فراقت دل تنگی
فراقت دل تنگی
خداوند هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر به خواست آن قوم میخواهم تغییر کنم
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  دزد خوشبختی     دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386-11:6-پرستو کریمی  
کاش هیچ وقت شب به پایان نمیرسید

        تا چشمانم برای همیشه 

در تیله سیاه چشمانش ثابت میماند

کاش کوهای بلند راه هرگز تمام نمیشد

تا در کنارش ساده و ساکت می ماندم و

شب بی ستاره را به روز میکشاندم

همیشه لحظه های خوشبخت

برای انسانها ناز میکنند انگار حسودند

و نمخواهند خوشبختی بشریت را ببینند

حتی اگر یک لحظه برای خوشبختی وجود داشته باشد

 آنرا با کمال وقاحت میدزدند تا از خاطر ببری

که دیشب خوشبخت ترین موجود بودی

من باز هم سکوت میکنم که خود

 بلندترین فریادهای بشریت است

 اما کاش کسی بود که انتقام تنهایی را از دنیا بگیرد


لینک به نوشته  |   
 
  اما.........     چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386-15:43-پرستو کریمی  

سکوت می کنم مثل همیشه

فریادم را در گلوی کوچکم به خفگی میکشانم

گاهی در خواب هوار میزنم تا هیچ کس صدایم را نشنود

آه میکشم

اما......................

نمیدانم چه پیش خواهد آمد

نمیدانم دنیا برای زندگیم چه در نظر گرفته

اما.......................

چقدر هوای دود گرفته پشت پنجره خسته است

بیچاره از فرط تنهایی میخواهد گریه کند

اما تابستان است و جای هیچ گریه ای نیست

خورشید بی رحمانه گرم است و می تابد

انسانها در تکاپو هستند

و زمان یک لحظه نخواهد ایستاد

اما....................

چه جای گله است از این دنیا

که اگر بود حوصله ای برای بازگو کردن نبود

اما.....................

من هم چون هوا گرفته ام


لینک به نوشته  |   
 
  عروسک     دوشنبه پانزدهم مرداد 1386-21:11-پرستو کریمی  

مثل همیشه سرد بود ، بدون هیچ حرفی نگاهم میکرد ، اگر از جلوی چشمانش دور میشدم به جای خالی ام نگاه میکرد و سخنی نمیگفت اما من خیلی حرف میزدم گاهی هم فریاد می کشیدم تا شاید به تلافی فریادم فقط رنگ نگاهش خشمگین شود اما او انگار مامور شده بود که خیره به چشمانم چشم بدوزد. چه عالمی داشت وقتی مانند کودکی او را سیلی میزدم تا شاید به کار بد خود اعتراف کند اما او بدون کوچکترین شکوه ای فقط نگاهم میکرد بازیچه بدبخت تمام غصه هایم برای او بود اما او کوچکترین حرفی نمیزد. تا اینکه یک روز ......

 


ادامه مطلب

لینک به نوشته  |   
 
  یک درد و دل     چهارشنبه دهم مرداد 1386-19:51-پرستو کریمی  

 

باور کن دلم از تمام نا مردی ها گرفته مثل پرستوی بی پر خود را به دیوار های قفس زندگی میزنم اما مثل همیشه زخمی و بی کس کنج قفس می افتم هیچ کس برایم آب نمی آورد

باور کن هر چه بیشتر خودم را به تنهایی نزدیکتر میکنم بیشتر احساس تنهایی با وجودم آشنا میشود و من هنوز همان پرنده بی پر میمانم

آه خدای بزرگ عجب آشفته بازاری است دنیا  

                       عجب بیهوده تکراری است دنیا    

یادم نمیاد کی شنیدم دوست دارم ، یادم نمیاد کی شنیدم عشق قشنگه، یادم نمیاد کی بهم گفت باید مهربون باشی تا دنیا باهات مهربون باشه ، یادم نمیاد این حرف دروغ و از کجا شنیدم اما شنیدم ..................

همه اش روزمرگی همه اش صبح و به شب رسوندن همه اش  ............
اون چیزی که مانند خوره وجود انسان را میخورد روز مرگی است (دکتر شریعتی)

خیلی خسته ام خیلی از چی و کی نمیدونم اما خسته ام............             


لینک به نوشته  |   
 
       پنجشنبه چهارم مرداد 1386-19:55-پرستو کریمی  
قاب خالی شیشه ای در نبودت غبار گرفته
انگار دل بیچاره با دوریت غم فراق گرفته

شعر نمیگویم که باز در پرتو نوشته ات مسخره ام کنی
اما شعر دل است و دلت قلب من را بر گناه نکرده بر بند گناه گرفته

دیده شاید دروغ بنگرد اما....
دیده منم که بر سر انگشتم دمار روزگار گرفته

یادم نمیرود آن روز که قلمم را به شوخی شکستی
آن روز دلم شکست آخر این دل هوای غبار گرفته

دیگر از تو نامی بر نوشته ام نخواهی دید
آخر این دل بی تو تازه آرامش یار گرفته

تنها برای دلم ساز میزنم حالا تو بسوز
دلم بعد از تو نوای بهار گرفته


لینک به نوشته  |   
 
  قفس بی میله     سه شنبه دوم مرداد 1386-0:21-پرستو کریمی  


لینک به نوشته  |