تبليغاتX
فراقت دل تنگی
فراقت دل تنگی
خداوند هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر به خواست آن قوم میخواهم تغییر کنم
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  شب     پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386-15:1-پرستو کریمی  
صدای هوهوی باد را که برایم لالایی میخواند گوش کردم
چه زیبا قشنگترین ترانه شب را با قصه ای زیبا برایم میخواند

سیاهی شب دست بر گیسوان سیاهم میکشید و
برای شادمانی من ستاره قربانی میکرد

اما.....
گویی من با خود هم قهر بودم مثل همیشه از سیاهی
ترسیدم که مرا در خود غرق نکند اما شب مهربان بود مثل
ماه مثل ستاره ها مثل........

نمیدانم در خواب دیدم که بر باد نشستم و خنده کنان
به سفر میرفتم یا بیدار بودم و ماه مرا با صبا همسفر کرده بود

چه شبی بود آن شب اصلا نمیدانم کجابودم
خواب بودم یا بیدار
اما .......
من بودم


لینک به نوشته  |   
 
  یک داستان     جمعه بیست و دوم تیر 1386-17:54-پرستو کریمی  

توی یه خونه کوچیک یه پدر و مادر مهربون یه دختر کوچولویی رو بزرگ میکردند پدر و  مادر جوون و بودن و این دختر کوچولو شیرین زبون تمام عشقشون بود تا این که دومی به دنیا اومد و همون داستان تکراریه تبعیض بین دختر و پسر.
بارها دختره میرفت پیش مادر و میگفت: مامان شما و بابا دیگه منو دوست ندارید؟؟؟؟؟ از وقتی که داداش کوچولو به دنیا اومده انگار منو فراموش کردید؟؟؟
ولی مادر میبوسیدش و میگفت: تو دیگه بزرگ شدی اون کوچولو و نیاز داره که بغلش کنیم ببوسیمش اما تو دیگه بزرگ شدی.....
دختر کوچولو میگفت: یعنی هر کی پنج سالش بشه بزرگ میشه ؟؟؟؟؟؟؟
دختر قصه ما بزرگ شد البته نه این که فکر کنی شد بیست ساله ها نه همون پنج سالش بود اما......


ادامه مطلب

لینک به نوشته  |   
 
  دل و عقل     سه شنبه نوزدهم تیر 1386-18:26-پرستو کریمی  

نا خوش از تنهایی
من به تنهایی ها می اندیشم
در کنار رخ زیبای خورشیدکها
من به اشکهای روان می اندیشم
دست خود را به توان همه بود و نبود
روی کاغذها میرقصانم
جوهر خودکارم خون رگهای من است
که به این گونه روان میسازم
تار گیتار خریده پاره
بر سر انگشتم حرف نانوشته ای افتاده
یاد تنهایی خود می افتم
که چطور خاموش است
یاد لرزشهایی که چنان
رعشه به اندام تنم می آرد
گاه میپرسم: نکند بیماریست؟؟؟
دل من میگوید نه جگر گوشه من
درد بی همراهیست.....
عقل پاسخ میدهد با دل من
بحث کم کن که اگر همره داشت
حال او صد بار بدتر زهمه دنیا بود
دل یه چیزی میگفت عقل کاملتر بود
و من اکنون ماندم از تمام حرفها
چه کسی راست میگوید به من

دیوانه شدم از دست دل و دیده

 


لینک به نوشته  |   
 
  غروب زندگی تکه سنگی خالییست     شنبه شانزدهم تیر 1386-16:14-پرستو کریمی  

نزديك غروب بود و صداي گريه هايي غريب در فضاي بهشت زهرا پيچيده بود كسي بر قبر افتاده بود به مزار عزيزش بوسه ميزد كسي كتابي به دست گرفته بود ناله ميزد و كسي در بهت تنهايي غربانه دنياييش به قبر خيره شده بود با كسي كه مدتها بود از او دور مانده بود درد و دل ميكرد شايد بر حسب باور آگاهي مردگان از او راهنمايي مسخواست تا شايد شبي به خواب او بيايد و اورا ياري كند اما همه اش بهانه اي براي باز كردن عقده دل تنگي بود شايد غروب جمعه ميخواستند با آمدن به آن شهر مردگان به پايان برسانند و آفتاب داشت غروب ميكرد و گرد زعفراني رنگ خودرا بر سر زندگان دنيا مي ريخت واقعا كه جالب بود قبرستان از پاركها شلوع  تر بود به قول پدرم مردم انقدر گرفتارند كه فكر ميكنند شايد با توسل به مرده اي كه كمي نزديك به خدا هست تمام مشكلاتشان را حل كنند دريغ كه يادشان رفته روزي آنها هم به اين  شهر پاك ميپيوندند.

منم مثل بقيه سر مزار پدر بزرگم نشسته بودم و اشك ميريختم مدتها بود به خاطر مشغله كار و دانشگاه جمعه ها را از ياد برده بودم شايد بعد از مدتها اولين جمعه اي بود كه دل تنگي اش را به ياد آوردم شايد هم تمام دل تنگي هايم با آمدن به آن مكان پر رمز و راز بيشتر شد آخر مشكلات دنياييم را كه داشتم مشكلات قبر خود را به ياد آوردم ميترسم نه از مرگ از وجود ناقابل خود ميترسم شايد هم به اين دليل است كه ما مسلمانها از كودكي گفتيم بدها هميشه جهنمي هستند و خوبها وارد بهشت ميشوند و از فعل رحمت كه مربوط خداي يگانه است كمتر ياد كرديم راستي نظر شما در رابطه با مرگ چيه ؟

خدايا !!

مرحمت را شامل حال ما بندگان ناشكرت كن كه به وجود پر رمز و رازت نيازمنديم.....

در آخر زندگي همين قطعه سنگ است


لینک به نوشته  |   
 
  میدونم....     سه شنبه دوازدهم تیر 1386-22:40-پرستو کریمی  

 

میدونم اسیر رویاها شدی

میدونم تو دست بیرحم جنون رها شدی

میدونم برای قلبم دیگه ساز نمیزنی

میدونم به روی غمهام دیگه خط نمیزنی

میدونی رنگ روزام همه سیاه و تاریکه؟

کاش میدونستی كه راه بی تو بودن باریکه

میدونم به چشم من دیگه نگاه نمیکنی

میدونم با خنده هات، دردامو دیگه دوا نمیکنی

میدونی چشمای من به عشق تو نگاه میکرد؟

میدونم چشمای تو فقط به من نگاه میکرد

میدونی مدتی بود دنیا برام بی رنگ بود؟

کاش تو رو نمیدیدو قشنگیاش کمرنگ بود

میدونم فکر میکنی دروغ میگم برات نیایش میکنم

هر چي دوست داري بگو تو رو ستايش مي كنم

میدونی وقتی نگاهتو با چشمام میخونم

همه معصومیتها رو واسه چشماي نازت میدونم

میدونی هر چی که حرف بلد باشم

می نویسم و روی خطای دفتر می پاشم

میدونی فکر میکنم شاید یه روزی بخونی

اون روز از شادی میمیرم میدونی؟


لینک به نوشته  |   
 
  بوسه     یکشنبه دهم تیر 1386-10:13-پرستو کریمی  

بوسه هاش هنوز روی گونه های سرخ و برجسته دخترک داغ بود گویی او از آتش زاده شده بودو با هر بوسه آتشی را به جان دختر میفشاند یاد سه سال پیش افتاد آن روزها که شرم داشت چشم بالا بگیرد و در صورت پسری نگاه کند اما زمان گذشته بود و دختر حیا آن موقع ها را زیر پا گذاشته بود، چشمهای مملو از وقار دخترک فقط با یک بوسه خالی از هر نوع شرم شده بود او که خود را در چادری مشکی مخفی میکردو به خواست مادر همیشه با چشمی به زمین دوخته شده از خونه بیرون میرفت تا پسری چشم هوس به صورت سفید و زیبای او نیاندازد اکنون منتظر میماند تا او بیاید و گونه برجسته اش را از بوسه های شیرین سرخ کند و او لذت ببرد دیگر پروا نداشت که دارد گناه میکند آخر او از همه چیز منع بود حتی از یک سلام مختصر وکم. منع شدن او از دانشگاه حس خفته اش را بیدار کرد و فقط با یک نگاه و یک بوسه همه چیز برایش سرد شد قبح گناه برایش ریخت و اکنون به دنبال مکانی خلوت در گوشه ای میگشت تا مادر خشکش او را نبیند. با این ترس و بیم باز لذت میبرد که انقدر شجاعت داشت که به مادرش خیانت کند او کودکی تشنه بود که حتی نمی دانست چه چیز صلاح وجودش است و چه چیز برایش بد کاش میفهمید روزی که غرق خواهدشد هیچ کس برای نجاتش نیست حتی آنکه به ظاهر به او عشق ورزید برای یک زندگی کنار او نخواهد ماند نمیدانم چرا نمیداند؟؟؟؟


لینک به نوشته  |   
 
       پنجشنبه هفتم تیر 1386-9:44-پرستو کریمی  

مدتها بود با خودم قرار گذاشتم که امروز برای آپ کردن از اتفاقی که هفت تیر افتاد بنویسم میخواستم بنویسم که ما تو این جامعه نه چندان خوب چه کسایی رو داشتیم که میتونستیم باهاشون کمی از این مشکلات کم کنیم و حالا نداریم اما میدونید چه اتفاقی افتاد که پشیمون شدم  یه دفعه بنزین سهمیه بندی شد. نمیدونم چرا وقتی اعلام کردن که از ساعت ۲۴ امشب بنزین سهمیه بندی میشه ....


ادامه مطلب

لینک به نوشته  |   
 
  به امید پوچ.....     دوشنبه چهارم تیر 1386-12:43-پرستو کریمی  

دانه های برف چون نگینی سبک از پشت ابرهای سفید آسمان شب بر زمین میریخت گویی سنگینی این دانه های زیبا هم بر دوش ابر یخ زده سنگینی میکرد هوا سرد بود اما به اندازه روز که برف نمی آمد و سوز آن، صورت دختر را میسوزاند. ب عجیبی بود شبی سرد و یخ زده تنها زیبایی آن فقط دانه های برف بود. دخترک در حرکت بود پاسی از شب گذشته بود و او همچنان قدم میزد گویی مشتری که خوب کیف او را پر کند نبود، صدای ناله باد در گوشش میپیچید سرما، اشک ، برف و صدای لرزش دندانها همه با هم او را کلافه کرده بود ناسزا میگفت و میرفت باز اتومبیلی بوق میزند و او با چشمهای بی حال به آن پیکان غراضه نگاه میکند ،نه این هم برای جیب دخترک کم بود آخر برادر بیمارش برای فردا نیاز به دارویی گران داشت اتومبیل مدل پایین کفاف این دارو را نداشت پیکان رد شد و رفت و دختر در حرکت بود لرزان و بی هدف مثل همه شب خسته و بی رمق به کنار پارکی رسید با این که شب از نیمه گذشته بود اما پارک شلوغ بود زنی هم سن و سال مادرش کنار پیاده رو نشسته بود منقلی را در جلویش گذاشته بود و مرتب باد میزد و فریاد میزد(بیا گل بلال خوشمزه بدم.....) دختر مدتی به او نگاه کرد و بعد جلو رفت و گفت(خوب پول درمیاری؟) زن با صدایی دو رگه که حاصل فریاد و سرما بود گفت( شکر بد نیست هر چی هست حلال جون بچه هامه، حالا که بابا بالا سر طفلام نیست باید شیکمشونو سیر کنم دیگه...) دختر یکی از بلالها رو برداشت و گازی به آن زد و گفت( ولی کمه زندگی باهاش نمیگذره) زن برفای نشسته روی سرشو پاک کرد وبا لبخند گفت( شکر دختر جون شکر بهتر از اینه که خود بفروشم و حرومزاده پرورش بدم....) دختر بلال را که فقط یک گاز به آن زده بود را روی زمین انداخت و پولی به زن داد و رفت اما این با مسخ و متفکر که او چه میکند و من چه میکنم او فرزند دارد و من حتی دیگر حق ازدواج هم ندارم . افکارش مغشوش بود و بهم ریخته این بار ماکسیمای مشکی رنگی برایش بوق زد و دختر مثل بار قبل چشمهای بی رمقش را به سمت اتومبیل برگرداند با این هیبت اگر با او میرفت حتما کیف خالیش آماده خرید داروهای MS میشد به سمت اتومبیل رفت هوا دمادم صبح بود و صدای اذان بلند شد انقدر صدا بلند بود که دخترک 20ساله را درجا میخکوب کرد و ایستاد مدتی طولانی ایستاد و حرکت نکرد ماکسیما با ناسزا های رکیک آن جا را ترک کرد اما دختر هنوز ایستاده بود به سمت صدا رفت و خود را در مسجد گریان و درمانده دید آن شب او پاک مانده بود و برادرش بدون دارو زمان گذشت و دخترک روزها به سراغ خیابان گردی نرفت اما برادر 28 ساله اش دیگر توان حرف زدن را هم نداشت هیچ کس نبود هیچ پولی نبود و دوباره خیابان گردی.......


لینک به نوشته  |   
 
  آرزو.....     یکشنبه سوم تیر 1386-10:9-پرستو کریمی  

کاش هنوز دختر کوچولوی سالهای پیش بودم دلم لک زده برای بازی های بچگیم همون بازیهایی که بدون خجالت از هیچ احد الناسی توی حیات و کوچه بازی میکردیم کاش هنوز میتونستم اون لباس عروس صورتی رنگ کوتاه و چین دارم و بپوشم و با شادی چرخ بزنم و برقصم و همه با برام دست بزنن و ازم تعریف کنن دلم تنگ شده برای حیات کوچک خونه بچگیم گویی از من قرنهاست که فاصله گرفته،کاش هنوز میشد با تکه های پارچه برای عروسکم که هیچ وقت نتونستم براش اسم بزارم لباس بدوزم و با ذوق به مادرم نشان دهد و او هم مثل همیشه خنده ای به من کند و با تمسخر بگوید :(( خیلی قشنگه یادم باشه این دفعه بدم این طوری برات لباس بدوزن)) و بی خبر از این طعنه ها ذوق زده پی بازی به اتاقم میرفتم یادش بخیر اون روزها چه آرزوهایی داشتیم و الان در پی چه هستیم.اون روزها بزرگترین آرزومون این بود که بزرگ شیم ،بریم دانشگاه، همیشه خوب باشیم یا......

حالا بزرگ شدیم ، رفتیم دانشگاه ، مثل آدم خوب روی پای خودمون ایستادیم ، میدونید چرا؟؟؟؟؟؟

چون تمام این آرزوها برای زمان پاکی و بی خبری بود، اما حالا چی؟  هزار و یک آرزوی نرسیده و هزارو یک  خواسته سرکوب شده قراره به کجا برسیم؟ فقط اوستا کریم میدونه با خودم یه موقع ها که فکر میکنم میبینم همه ما داریم به جای پیشرفت توی این بود و نبود دنیا فقط داریم درجا میزنیم تا کی خدا عالم است. 

 ما به نسل سوخته معروفیم اما نه ما باید به نسل بی خبر معروف باشیم نسلی که اعتیاد به جای کارو سرمایه توش بیداد میکنه ، نسلی که غم نداری به جای عشق و عاشقی داره حکمفرمایی میکنه یه موقع ها از غم این غصه ها آتش میگیرم و میسوزم و گاهی از سر ناتوانی خود را به خریت محض میزنم.

نمیدونم خدا بعد از کدام پیامبر بود که گفت دیگر هلاکت را به قوم نخواهم داد اما حالا قوم جوان ایران را  شاید به واسطه جوان بودنشان به هلاکت نشانده هر کس به طریقی در حال مرگ است چرا؟؟؟؟؟؟
 هیچ کس نمیداند................

 


لینک به نوشته  |   
 
  میگردم     جمعه یکم تیر 1386-20:35-پرستو کریمی  
ساده میگویم برای خوابهای آشفته ام هیچ دلیلی ندارم من از کابوس فرار میکنم و او هر شب به سراغم می آید من به دنبال آرامش و رویای شیرین میگردم و کابوس به دنبال من.

وقتی چشم باز میکنم در بیداری به دنبال آرامشم اما هر لحظه سختی به دنبال من است آیا این انصاف است که بگردی و پیدا نکنی؟؟؟؟؟؟؟


لینک به نوشته  |