دلکم ای دل پر گرد و غبار تو چرا هیچ نمیگویی به این آشنای بی نوا
هر دم از درد تو باز آهی به گوشم میرسد
هر دم از هر نفست رعشه به روحم میرسد
پس چرا هیچ نمیگویی به من
تو مرا محرم درد خود نمیدانی چرا؟
دلکم آه کشید ، خون بخورد ،هیچ نگفت
گویی با خود عهد ساکن بسته بود
هی سکوت و هی سکوت
با صدایی پر خشم ،از او میپرسم
چه بپرسم که جوابم بدهی؟
تو مرا جان به سرم کردی عزیز
پس چرا هیچ نمیگویی به من
دلکم آه کشید و گفت :
هر چه که درد کشم ازبر توست
چقدر داد زدم ، چقدر ناله و فریاد زدم اما
ناله ام نشنیدی تو پی عشق خودت
داد مرا باز به رنجیر زدی
تو به خاطر داری که پی عشق خودت میرفتی
فکر من را تو نمیکردی چرا ؟
من که دائم خود را به در و دیوار سینه میزدم
پس چرا و پس چرا ؟؟؟
یادت هست آن روز گفتم عاشق هرکس مشو
گفتی ازعشق نهراسم ،لازم است ،داخل نشو
من که گفتم من دلم خود را به هر جا که بگویی میکشم
گفتی من آویز نخواهم من تورا آخر به زنجیری کشم
راست گفتی تو مرا هر دم به زنجیری کشیدی
ظلم کردی بی وفا
گریه کردم گفتم این ظالم ببخش
دیگر این ظالم نه عاشق میشود
نه به تو ظلم کند من را ببخش
دل به من پوزخندی زد و گفت
باز هم عاشق شوی و باز من را به بی راهه کشی
اما عزیز این نصیحت را بگیر و گوش کن
تا زمانی که دلی را در بر خود به زنجیری ندیدی
تو مرا عاشق نکن ،آواره وخارم نکن
....
مدتی است طویل که گذشته از این حرف دلم
گوش کردم حرف اورا حال دگر آزادم
گوش کردم من به دردش بی غم و شادانم
عشق زهری ایست خطرناک برای قلبم
دل من هم شاد است که دگر زهر نمی نوشد زمن آزاد است
.....