تبليغاتX
فراقت دل تنگی
فراقت دل تنگی
خداوند هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر به خواست آن قوم میخواهم تغییر کنم
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  مرگ هم زیباست     پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386-19:21-پرستو کریمی  
برای زندگانیم فقط یک بار به دنیا چشم داشتم

و آن هم زمانی بود که چشم به این دنیای فانی گذاشتم

روزی که به دنیا آمدم من گریه از این میکردم که مرا از دنیای کوچکم جدا کردند به این آشفته بازار دنیا
آوردند اما همه به این جنایت میخندیدند که با خرسندی مرا محکوم به زندگی کردند.

روزی من از دنیای بزرگ آنها خواهم رفت خواهم خندید و آنها برای رفتنم گریه میکنند که چرا نتوانستند مرا زنجیر خود کنند

ای پدر عشق مرا در آغوش گیر که به آغوشت نیازمندم.


لینک به نوشته  |   
 
  نگارستان جان     دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386-18:58-پرستو کریمی  

 در نگارستان جانم یک خلاء افتاده باز  

  درغروب بی نشانم یک نفر اید به ناز

در سراپای وجودم اشک غوغا میکند                                                             

خنده از قلبم گریزان در تنم بلوا کند

چشم خسته ام اشکریزان در پی یک اشنا                                                        

میتپد این قلب من از بی کسی این بی نوا

قلب بیچاره یه روز در بند اواز جنون                                                            

 روز دیگر میزند خود را به دیوارو ستون

دست دیوانه مرتب می سراید شعر ناب                                                         

می سراید درد را بی محتوا در شعر خواب

گاه غمگین میشود از پشت چشمی بی خبر                                                      

گاه رقصان میشود از خندهای بی ثمر

شعله یک شمع کوچک اتشی بر جان بیمارش زند                                             

 قطره ای از اب یخ کوه یخی بر قلب نالانش زند

بی نوا امروز گاهی خنده ای سر می دهد                                                       

از بر ان روزگارش هقهقه سر میدهد

در نگارستان جانش یک خلاء افتاده باز                                                      

داد زد: در غروب بی کسی هیچ کس ناید به ناز

    

 


لینک به نوشته  |   
 
  مرسي از مهربانيتان     دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386-18:54-پرستو کریمی  

سلام دوستاي گلم

از همه شما عزيزان ممنون كه اومديد و به كلماتم نظر داديد از همه شما ۲۱ گل مهربون ممنون كه منو ياري كرديد كه به يه سر حرف برسم كه بهش شك داشتم و اون اينه كه:
همه آدمها مهربونن همه اشون به خدا اعتقاد دارن حتي اگر بخوان با منطق عقلي خيلي چيزا رو رد كنن. اونا زيبايي ها رو زيبا ميبينن و بدي ها رو بد عشق خوب ميبينن و از قدرت و دل گرمي رو برنميگردونن
فقط يه چيزي در جواب به دوست دكتري كه به من سرزده بود بايد بگم ما آدمها به دليل محدود بودنمون بايد از مجازي به حقيقي برسيم عشق حقيقي خداست و آگر قرار باشه فقط به او بپردازيم بايد به مقام بزرگان معرفت برسيم ما هميشه پله پله به بالا ميرسيم
بذاريد يه اعترافي بكنم خود من از ۵ سالگي مينويسم و هميشه فكر ميكردم زيبا ترين جمله ها براي خانمهاست با اينكه بزرگترين شعرا مردن اما من نظرم اين بود كه مرد جماعت براي تجارت مينويسه اما حالا نظرم اين نيست من به عشق پنهاني كه تو قلم سپهر مخفي شده غبطه ميخورم و عشقي كه توي شعراي علي هست واقعا شادم ميكنه و خيلي هاي ديگه (خيلي از هم جنسام زيبا مينويسن سوء تفاهم نشه منظورم چيز ديگه ايه )

به هر حال ممنون همه شما عزيزانم


لینک به نوشته  |   
 
  نظرتو ميپذيرم     پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386-18:36-پرستو کریمی  
اگر خواستی برای این کلمات چند خطی نظر بده میخوام یه نتیجه گیری کنم

خدا:                                               عشق:

اشک :                                             زندگی:

آفرینش:                                            عبادت:

ستاره :                                            خورشید:

دل:                                                    دوست:

نظر خودمو هم تو ادامه مطلب میتونی بخونی


ادامه مطلب

لینک به نوشته  |   
 
  یه کم به خدا فکر کن     چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386-16:29-پرستو کریمی  

ديشب وقتی داشتم میخوابیدم نميدونم چرا يهو احساس کردم بايد از خدا به خاطر همه چيز تشکر کنم بهم نخند نگو دارم تظاهر مينويسم که شايد يکی خوشش بياد نه ، ديروز يه شعری نه زياد طنز تو يه وبلاگ کاملاً طنز ديدم خيلی زيبا نوشته شده بود وقتی ميخواستم براش نظر بذارم بهش به خاطر قلمش تبريک گفتم اما يه دفعه یه حسی  رو بهم داد، شعر در رابطه با یه زلزله تو تهران بود عین واقعیت بود که اگه یه زلزله بیاد چه بر سر ما آدمها میاد برای همین  یه لحظه احساس کردم که باید از خدا تشکر کنم خداییش ما آدمها خیلی ناشکریم همه اش منتظریم تا یه اتفاق خیلی بد برامون بیفته بعد بگیم :

ای خدا اینه رسمش که باید انقدر زجر بکشیم

یا  من که نخواستم بیام تو این دنیا پس چرا انقدر به من ظلم میکنی

یا  خدایا چرا انقدر من بدبختم چرا فقط من باید اینطوری باشم......


ادامه مطلب

لینک به نوشته  |   
 
  حرف دل است گوش دهید     سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386-11:0-پرستو کریمی  

دلکم ای دل پر گرد و غبار تو چرا هیچ نمیگویی به این آشنای بی نوا

هر دم از درد  تو باز آهی به گوشم میرسد

هر دم از هر نفست رعشه به روحم میرسد

پس چرا هیچ نمیگویی به من

تو مرا محرم درد خود نمیدانی چرا؟

دلکم آه کشید ، خون بخورد ،هیچ نگفت

گویی با خود عهد ساکن بسته بود

هی سکوت و هی سکوت

با صدایی پر خشم ،از او میپرسم

چه بپرسم که جوابم بدهی؟

 تو مرا جان به سرم کردی عزیز

پس چرا هیچ نمیگویی به من

دلکم آه کشید و گفت :

هر چه که درد کشم ازبر توست

چقدر داد زدم ، چقدر ناله و فریاد زدم اما

ناله ام نشنیدی تو پی عشق خودت

داد مرا باز به رنجیر زدی

تو به خاطر داری که پی عشق خودت میرفتی

فکر من را تو نمیکردی چرا ؟

من که دائم خود را به در و دیوار سینه میزدم

پس چرا و پس چرا ؟؟؟

یادت هست آن روز گفتم عاشق هرکس مشو

گفتی ازعشق نهراسم ،لازم است ،داخل نشو

من که گفتم من دلم خود را به هر جا که بگویی میکشم

گفتی من آویز نخواهم من تورا آخر به زنجیری کشم

راست گفتی تو مرا هر دم به زنجیری کشیدی

ظلم کردی بی وفا

گریه کردم گفتم این ظالم ببخش

دیگر این ظالم نه عاشق میشود

نه به تو ظلم کند من را ببخش

دل به من پوزخندی زد و گفت

باز هم عاشق شوی و باز من را به بی راهه کشی

اما عزیز این نصیحت را بگیر و گوش کن

تا زمانی که دلی را در بر خود به زنجیری ندیدی

تو مرا عاشق نکن ،آواره وخارم نکن

....

مدتی است طویل که گذشته از این حرف دلم

گوش کردم حرف اورا حال دگر آزادم

گوش کردم من به دردش بی غم و شادانم

عشق زهری ایست خطرناک برای قلبم

دل من هم شاد است که دگر زهر نمی نوشد زمن آزاد است

.....


لینک به نوشته  |   
 
  تقدیم به تو نازنین بیتای من     یکشنبه بیستم خرداد 1386-10:50-پرستو کریمی  
نیمه شب زمستانی ...جنگلی تاریک ....کلبه ای در بطن جنگل داخل کلبه نور شمعی روشن تنها نور تمام جنگل پروانه ای عاشق وار بر گرد شمع طواف میکند ...حرکت زمین کوتاه شدن طول شمع بال و پر زدن پروانه...حرکت زمین دمادم سحرگاه شمع به آخرین ساعات عمر خود می رسد و پروانه دلتنگ است دلتنگ اینکه ا گر شمع نباشد دیگر بر گرد کدامین نور طواف خواهد کرد.....حرکت زمین خورشید قدرتمندانه بالا می آید شمع خاموش میشود پروانه می ماند پروانه دیگر دنبال نور نیست همه جا روشن است نگاهی به خورشید می اندازد ایا می تواند بر گرد خورشید نیز طواف کند اما نه هر چه می پرد به خورشید نمی رسد ....همه جا روشن است روشن روشن غیر از شمع... پروانه به سمت شمع سوخته شده می رود به شب فکر میکند انگاه که همه جا تاریک بود تنها شمع روشن بود و نور داشت نور خورشید بزرگ بود بزرگ واغوا کننده اما پروانه به یاد دیشب بود دیشب که از تاریکی جنگل به داخل کلبه پناه آورد خورشید کجا بود تنها یارش در آن تاریکی شمع بود ..شمعی که حالا سوخته شده......... می خواست بازهم با او باشد ....نگاهی تمسخر آمیز به خورشید کرد و خود را به شمع نیمه سوخته چسباند..... شمع خندید ...پروانه سوخت ....زمین حرکت کرد خورشید غروب کرد.

(بیتا نوشت منم توی این خونه گذاشتم امیدوارو خوشت بیاد گلکم


لینک به نوشته  |   
 
  تلافی     شنبه نوزدهم خرداد 1386-22:19-پرستو کریمی  
صداش میکردم اما انگار صدام خفه بود                          نگاهش میکردم اما انگار نگاهم بی رمق بود

دوستش داشتم اما بی اثر بود                                     میخواستمش اما ساده تر بگم اون بی خبر بود

                                                          ***

حالا اون التماس میکنه من خفه اش میکنم         اون نگام میکنه اما من سعی میکنم بی رمقش میکنم

فکر میکنه دوسم داره اما سعی میکنم بی اثر باشه

اما ساده نمیگم من بی خبر نیستم    چون ازش بی خبر نیستم

فقط میخوام ظلمش و تلافی کنم

اما.................................

میدونم که میدونه نمیتونم    

پس تا میتونی بیا دنبالم        

باید تاوان اشکامو بدی

میدونم نمیتونی

پس...........................


لینک به نوشته  |   
 
  پرواز     شنبه نوزدهم خرداد 1386-14:27-پرستو کریمی  

میچینم از تمام آسمان

ستاره هارا ....

که به من چشمک میزنند

و میخواهند که باور کنم که آنها هم مرا

با چشمان خود نگاه میکنند

آنها به همه چشمک میزنند و من چون

ابلهی به آنها نگاه میکنم

کاش پرواز میکردم تا چشم ستاره ها

کور میکردم که انقدر وقیحانه

 از دور مرا به ریشخند نگیرند


لینک به نوشته  |   
 
  میروم...     جمعه هجدهم خرداد 1386-17:45-پرستو کریمی  

دنيا را با تمامي بود و نبودش دست عاشقانش ميسپارم و ميروم ....

اين را در نامه اي خواندم كه يك انسان ضعيف نوشته بود  آخه خود كشي كرده بود و من نامه هاش رو خوندم . با اينكه از كارش نفرت داشتم اما دلم برا بدبختيش سوخت آخه بنده خدا يادش رفته دنيا مال اونه نه مال جن و پري

خودش و كشت باور نكرد بالاخره فراموش ميشه آخه اذهان مردم خيلي ضعيفه مثل نفس اون خدا بيامرز باور كنيد از اينكه بگم گاهي چقدر از خودم بدم مياد شرم ميكنم اما واقعا از خودم متنفر ميشم وقتي گاهي بي دليل از بعضي آدمها بدم مياد و حالا وقتي ميشنوم ما آدمكها چقدر ناشكريم باز از دنيا بدم مياد اما آدمها ما محكوميم به بودن پس بايد خوب زندگي كرد مثل يك آدم نه يك......

ما از خاكيم براي خاكيم اما از روح خداييم كاش ميفميديم


لینک به نوشته  |   
 
  چند تا جمله از عشق....     جمعه هجدهم خرداد 1386-17:30-پرستو کریمی  
میشه عاشق بود اما اگه تا آخر عاشق باشی درسته

هیچ وقت برای عشق گدایی نکن اما اونو با مبارزه بدست بیار

اگه یه زمانی دوست داشتی کسی دوست داشته باشه سعی کن عاشق باشی تا شاید دوست داشته باشند

رسم دنیا برعکسه گاهی اگه عاشق باشی عاشقت نیستند اگه عاشقت باشن تو عاشق نیستی

سعی کن معشوق باشی آخه عاشق بدبخته به قول شعرا کسی دردشو نمیدونه( انگار فقط همین یه دونه عاشق شده )

و در آخر......

اگه میخوای زندگی کنی عاشق نباش آخه آدم عاشق کاسب نمی شه

 


لینک به نوشته  |   
 
  تو را به خیر و مارا به سلامت     پنجشنبه هفدهم خرداد 1386-12:28-پرستو کریمی  

با این شعر دیگه التماس نمیکنم با اینکه از کوچ میترسم هر کاری دوست داری بکن من پرستو ام اما تو میخوای کوچ کنی تورا به خیر و مارا به سلامت..........


لینک به نوشته  |   
 
       چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386-12:18-پرستو کریمی  
باز هم میخندم

همانند دیوانه ای در میان درو دیوار یک قفس

باز هم میخندم مانند زندانی که راهی جز خندیدن ندارد

باز هم می خندم به تمام گریه هایی که باید خنده ای زیبا باشد

میخندم به خودم به دنیا به زندگی

اما......

به خودم می آیم که دارم از خنده های زورکی صورتم را

پاک میکنم

چون....

تمام خنده هایم اشک شده ........

 


لینک به نوشته  |   
 
  تو بگو...     چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386-11:57-پرستو کریمی  
حال دیگه به تمام عالم و آدم شک دارم میگه دوسم داره اما همه اش فکر میکنم داره دروغ میگه نگو بد بینم چون میدونم اما یه کم هم حقو بدید به منه بد بخت که هر چی دیدم دروغ بوده حالا هم مثل.... تو گل موندم که داره راست میگه یا بازم داره خالی می بنده تو بگو حق دارم یا نه به آدما اعتماد نداشته باشم

لینک به نوشته  |   
 
  سفر باید بکرد....     یکشنبه سیزدهم خرداد 1386-19:8-پرستو کریمی  
چهره هایی خالی از هر نوع امید

یک نسیمی پر نفس ازخستگی

یک نگاهی آشنا از دور دست

یک صدایی بی رمق در حال مرگ

یک نفر از جانب اولای عشق قصد امداد دلم را کرده است

چشم بینایش نگاهم میکند

قصد جان بی نوایم کرده است

نه به تنهایی سفر باید بکرد

هم زعشق ترسید،حذر باید بکرد

من که در کار خدایم مانده ام

گریه کردم گریه ها باید بکرد


لینک به نوشته  |   
 
       یکشنبه سیزدهم خرداد 1386-11:15-پرستو کریمی  

چرا هر چی میگم به حرفم گوش نمیدی......

چرا انقدر بهونه میگیری........

چیه میخوای برم......

خب میرم..............

فکر کردی میشینم گریه میکنم نه بچه کور خوندی وایمیستم زل میزنم تو چشاتو فقط به سادگیت میخندم فکر نکن چون تو تویی و من منم باید کوتاه بیام نه بازم کور خوندی منم دیگه نمی خوامت مثل تو که فراموشم کردی


لینک به نوشته  |   
 
  یادم میاد....     یکشنبه سیزدهم خرداد 1386-10:55-پرستو کریمی  
یادم میاد بچه که بودم توی اتاقم میشستم و گریه میکردم که من عروسک میخوام  بستنی میخوام  اینو میخوام اونو میخوام  الانم که بزرگ شدم باز گوشه اتاقم میشینم و گریه میکنم که من همه چیز میخوام خدامیخوام عشق میخوام زندگی میخوام دنیا میخوام سلامتی میخوام .... اون موقعها مادرم نازم و میکشید و دست به سرم میکشید اما الان چی دیگه بزرگ شدیم زشته اگه گریه کنیم  پسره کسر شاْن براش میشه دختره غرورش میشکنه اما کاش میتونستیم به جای تمام این حرفا فریاد بزنیم که میشه با تمام غرور گریه هم کرد. باور کن....

 


لینک به نوشته  |