خداوند آنکه را که نیمه گمشده اش را بیابد دوست دارد
چشمهایم مثل همیشه خسته و بی رمق است نمی دانم چرا هر روز که می گذرد احساس پیری بشتری می کنم پوستم بیشتر از همیشه تیره شده و بیشتر از همیشه احساس خستگی میکنم موهایم چند تاری از آن گرد سفیدی گرفته به شناسنامه ام نگاه می کنم هنوز زمانی از آن نگذشته که اینگونه پیر شده ام نگاه می کنم به آینه نوری در چشمانم در حال قوت گرفتن است هنوز کمی خسته است اما برق آن را نمی توانم ندیده بگیرم پوستم کمی شاداب شده یادم نمی آید از کرم خاصی استفاده کرده باشم آرام به روی پوستم دست میکشم هنوز خیلی خوب نشده زمان در حال بهتر شدن است اما من هنوز کمی خسته ام گویا گذشته اجازه نمی دهد که همه چیز بهتر شود کاش می شد فراموش کرد تمامی تنهایی ها را دیگه داشتم ناامید می شدم از اینکه رنگ زیبای برف و ببینم هوای دو نفره رو با عزیزترینم تجربه کنم، اما مثل اینکه خدا هم هنوز از ما ناامید نشده بالاخره برف اومد... تا قبلش داشتم فکر می کردم از اول بهار تا الان هوا یه جور بوده و فقط تو تابستون از گرما هلاک شدیم وگرنه زندگی امون تکراری شده بود، دلم برای زمستون ۸۶ تنگ شده بود دلم برای بخاری که از دهنم در میومد و منو یاد بچگی هام می انداخت تنگ شده بود، از خدا ممنونم به خاطر لطف بی اندازه اش و به خاطر مهربونی که به ما عطا کرده از اینکه زمستون خیلی سرد نه اما خوب امسال رو هم زنده بودم و تجربه کردم خوشحالم شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت… پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه .میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش ،هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …. پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر بخوان ما را منم پروردگارت خالقت از ذره ای نا چیز صدایم کن مرا آموزگار قادر خود را قلم را،علم را،من هدیه ات کردم بخوان ما را منم معشوق زیبایت منم نزدیک تر از تو به تو اینک صدایم کن رها کن غیر ما را،سوی ما باز آ منم پروردگار پاک بی همتا منم زیبا،که زیبا بنده ام را دوست می دارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید تو را در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد بساط روزی خود را به من بسپار رها کن غصه ی یک لقمه آب و نان فردا را تو راه بندگی طی کن عزیزا،من خدایی خوب می دانم تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی،یا خدایی،میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم طلب کن خالق خود را بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسب های خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم قسم بر عصر روشن تکیه کن بر من قسم بر روز،هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختران روشن،اما دور رهایت من نخواهم کرد بخوان ما را که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟ تو بگشا لب تو غیر از ما،خدای دیگری داری؟ رها کن غیر ما را آشتی کن با خدای خود تو غیر از ما چه می جویی؟ تو با هر کس به جز با ما،چه می گویی؟ و تو بی من چه داری؟هیچ! بگو با ما چه کم داری عزیزم،هیچ!! هزاران کهکشان و کوه و دریا را و خورشید و گیاه و نور و هستی را برای جلوه ی خود آفریدم من ولی وقتی تورا من آفریدم بر خود احسنت می گفتم تویی زیباتر از خورشید زیبایم تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو،چیزی چون تورا،کم داشت تو ای محبوب ترین مهمان دنیایم نمی خوانی چرا ما را؟؟ مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟ هزاران توبه ات راگرچه بشکستی ببینم،من تو را از درگهم راندم؟ اگر در روزگار سختیت خواندی مرا اما به روز شادیت،یک لحظه هم یادم نمی کردی به رویت بنده ی من،هیچ آوردم؟؟ که می ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت،خالقت اینک صدایم کن مرا،باقطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاکیم آیا عزیزم حاجتی داری؟ تو ای از ما کنون برگشته ای،اما کلام آشتی را تو نمی دانی ببینم چشم های خیست آیا،گفته ای دارند؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن خجالت می کشی از من بگو،جز من،کس دیگر نمی فهمد به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است برای درک آغوشم شروع کن،یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من التماس دعا مثل روزهای بی تو بودن وقتی در کنارم حضورت را حتی برای لحظه ای حس نمی کنم وقتی گرمای دستانت را برای ثانیه ای حس نمی کنم احساس خلائی عمیق در وجودم ریشه می دواند نمی دانم چرا انقدر دوستت دارم نمی دانم چرا انقدر وجودم به عشقت پیوند خورده البته احمقانه است اگر بگویم نمی دانم انقدر دوستت دارم که می خواهم در تمام عمر کنارم باشی مثل حالا که وقتی در آغوشت آرام می گیرم دیگر هیچ چیز از خدا نمی خواهم تو به من یاد دادی که باور کنم من هم دختر هستم دختری با روحیه ای عاشقانه و لطیف تو به من یاد دادی که معشوق باشم و از عاشق بودن با تمام وجود لذت ببرم تو به من لحظه های با هم بودن را هدیه کردی و من به تو قلبم را دوستت دارم همسر عزیزم و تا آخر عمرم وفادار مهربانیت می مانم پ.ن: هیچ وقت فکر نمی کردم روزی عاشق بشم پ.ن: یه پیشنهاد اگر روز کسی رو دوست داشتی از هیچ جمله عاشقانه ای دریغ نکن![]()
![]()
زندگی ادامه دارد با تمام زشت و زیبایی هایش![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



